
سرتاسر خیال من ؛ نقاش های کاشی هاش
سبز میشن وناز میکنند
مستا شبا توکوچه هاش هوای آواز میکنند

سرتا سر خیال من ؛ هزارتا باغ دل گشاست
هزارتا عشق دم بخت منتظر یه پاگشاست
توسرسراش یه مثنوی ؛ رازو نیاز معنوی
پس تو کجایی ابدی ؛ کجای این تیره شبی

سرتاسرخیال من ؛ نقاشی های کاشی هاش
سبز میشن وناز میکنند
مستا شبا تو کوچه هاش هوای آواز میکنند
شمایل جمال تو ؛ قلبمو روشن میکنه
نمی دونی که عشق تو ؛ چه کاری با من میکنه ؛ چه کاری با من میکنه

![]()



موضوع :



![]()
باید اعتراف کنم اززمانی که ایلیا به جمع دونفره ما اضافه شده یه روح تازه یه
حس تازه نمی دونم یه چیزتازه
توزندگیمون احساس میکنم اگر خودمو به تنهائی بگم یک شورتازه ونودرزندگیم احساس میکنم بایه دلواپسی ازاینکه یک موقع نتونم وظایف
خودمو نسبت به ایلیا درست انجام بدم حالا نه ازلحاظ مادی اونکه تاحالا چیزی براش کم نزاشتم از اینکه از لحاظ روحی وتربیتی درست عمل کنم البته خیلی شیطونه روز سیزده بدر که رفته بودیم خونه مامان بعد ازظهربردمش
پارک سرکوچشون باآیدین وسعید واشکان از سرسره خوشش میاد هی میرفت سر میخورد هی ازون میرفت بالا دوباره ...
البته دفعه اول که بردمش گذاشتم ازسرسره بره بالا مربوط میشد به دوسه هفته پیش ازاون که بردمش پارک پلیس چون که شلوغتره بهتره لااقل بچه های بیشتری رو میبینه وخوشحالتر میشه وذوق میکنه

خلاصه اینکه
از پله های سرسره با هر مکافاتی بود چهار دستو پا رفت بالا


وقتی رسید اون بالا وارتفاع رودید می خواست از لای میله های اون بیاد تو بغلم اما رد نمی شد تا خلاصه دستشو گرفتم ویواش یواش نشوندمش روی سرسره که
تازه چشماش از تعجب وفکر کنم یکم ترس گشاد شده بود
باید بودیو میدیدی .
نمی یومد پائین حالا پشت سرش چه ترافیکی از بچه های دیگه بودکه می خواستن سربخورن بماند بالاخره باهزارتا قروفر دل وزد به دریا والبته منم پاشو کشیدم پائین تا سرخورد حالا که ترسش ریخته بود مگه ول میکرد مثل اینکه خیلی خوشش اومده بود حالا بعد از چندین با که رفتیم پارک دیگه وارد
وارد شده می دونه چیکار باید بکنه وترسش ریخته وبراش عادی شده حالا لااقل ازاین خوشحالم که از پارک رفتن وسرسره خوردن وبابچه ها بازی کردن ورو چمن ها غلت خوردن
لذت میبره مخصوصا وقتی که شعر
(پسرخوشگل داریم ما پسرنانازداریم ما ) رو براش میخونم از خودبیخود میشه وشروع میکنه به چرخیدن روی زمین وول نمی کنه .![]()

![]()
وقتی میریم پارک با بچه ها هی حرف میزنه البته فقط خودش میدونه چی میگه
تازه پسرم خیلی هم خجالتی هست اگه کسی باهاش حرف بزنه ازخجات دستشو میزاره جلوی چشماش
یا چشماشو میبنده البته تمام این داستانها برای یکی
دودقیقه اوله دیگه که عادی بشه خدا میدونه که چه شیطونی
میکنه همین عیدی که میرفتیم خونه فک وفامیل برای عیددیدنی همین داستانو داشتیم هنوز ننشسته پا میشد که بره اینورو اونور حالا یکی میخواست که دنبال اقا راه بیفته ومواظبش باشه که توخونه مردم دست به چیزی نزنه برای همینم هرجا رفتیم زود پامیشودیم تا براش عادی نشده و شلوغکاریهاش
شروع نشده میرفتیم .
شب عیدم که بردمش واکسن بزنم
(فرزانه که طبق معمول رفت بیرون ) بد گریه کرد زورشم
زیاد شده مگه میزاشت خلاصه که یکی دوروزی تب کردو نمیتونست درست راه بره هی میلنگید ولی خوب حالا دیگه رفت تا موقع مدرسه رفتنش وای چه روزیه اون روز ایلیا با روپوش مدرسه تصور کن ..........

![]()
![]()

موضوع :


امروز بعداز چندوقت نشستم تا از داستان ما با این پسر شیطون
براتون بنویسم نمی دونماز کدوم کاراش
براتون بگم از داخل خونه که دلم براتون بگه از وقتی که ایلیا راه افتاده تمام وسایلیو که شکستنی ودکوری بوده جمع کردیم مبل های اتاق وگذاشتم روی هم چون ازشون میرفت بالا
ومیخواد از پشتشون بپر پائین ازاونور با اینکه کلی اسباب بازی داره نمی دونم چرا حوسلش ازاینا زود
سر میره ومیره سراغ کابینتهای آشپز
خونه ظرفو ظوروف میریزه بیرون بااونا میخواد بازی کنه یا اینکه یاد گرفته بود هی میرفت ال سی دی و از دکمه های بغلش خاموش روشن میکر تااینکه منواز روبر
د وبرداشتم با چسب ومقوا اونارو پوشوندم حالا گیر داده به ریسیور هی روشن خاموش میکنه.
![]()



خلاصه اینکه یکدقیقه کافی ازش قافل بشی
یا ببینی رفته تو اتاقهای دیگه ازش صدائی درنمیاد مطمئن باش داره یه خراب کاریی
میکنه بیرونم که میری توبه کارت میکنه اول تو بغلت کاری نداره ولی همینکه میزاریش زمین دوست داره بدوبدو کنه یعنی باید فقط یکی دنبالش بدوئه هرچیم بهش میگی یواش اصلا" نمی فهمــــه البته هنوز از افراد غریبه خجالت میکشه ولی از بچه های کوچیک خوش میاد
وهرجا اونارو میبینه میره طرفشون.

از برنامه رنگین کمان مخصوصا" از تیتراژ اولش خیلی خوشش میاد ( از اون آهنگ بارون بارون بارونا هی ) که پنگول میخونه که خیلی حال میکنه منم براش
میخونم بارون بارون بارونا هی گل نازمی تو گل نازمی تو ایلیای چاقمی تو .........اونم میرقصه اگه خوندن قطع کنی صداش در
میاد یعنی تا یروب باید آواز بخونی تا حواسشپرت شده حالا رقصیدنش
چه جوریه همش دور خودش میچرخه تا اینکه سرش گیج بره ولی بااین حال دست بردار نیست از آگهی بازرگانی که بیشتر تا تلویزیون شروع به تبلیغ میکنه میره جلو جوم نمی خوره هرچی هم صداش میکنی انگار که نمیشنوه باید یه سی دی از آگهی بازرگانی ضبط کنم تا هر موقه خاستی سرگرمش کنی وبکارات برسی اونو بزارم از آهنگ تیتراژ آخر برنامه بفرمائید شام هم خوشش میاد با آهنگ ملودی آرش.
![]()



خلاصه اینکه خیلی باید مواظبش باشی که اینورو اونور نخوره
تا خدائی نکرده اتفاقی براش نیفته بعد که بزرگ بشه بگه شما سهل انگاری کردین نمی گه که امونمونو بریده .حالا چند وقت پیش که ایلیا خیلی شیطونی
میکرد فرزانه بشوخی گفت میخوای یه خواهر براش بیاریم که تنها نباشه که منم به شوخی گفتم نه بابا بزار همینوکه دهنمونو .....کرده به یه جائی برسونیم ولی در اصل بهش گفتم تصور اینکه بخام عشق به ایلیارو با بچه دیگه تقسیم کنم واقعا" برام سخته با تمام این شلوغ کاریاش برام مثله نفسه مخصوصا" که چند روزاز دورباشم.


![]()

دیگه اینکه تا چند روزه دیگه یعنی بیستو هفتم باید ببرمش برای واکسن 18 ماهگیش
که امیدوارم برای شب عید تب نکنه حالگیری شه .لباسای عیدشم ازبوشهروبندرعباس براش گرفتم تا عید پسرو خوشتیپش کنیم
.
![]()

موضوع :

اول ازاینکه چند وقت نتونستم بنویسم معذرت



جشن تولد یکسالگی ایلیا رو تو دوروز برگزار کردیم یکبار دوستای خودم بودن (نیما وسارا - بهرام وخانمشو وپسر گلش علی -وعلی توکل ) که دست همشون در نکونه با اومدنشون حسابی حال دادن وروز دوم که یکشبه 27 شهریور بود دیگه فامیلها بودن ( مامان وبابا ومهسا وعلی و لیلا واشکان وآیدین کوچولو خاله فاطی ونهال وخاله مریمو خاله زهرا ونیایش وسادات خانم و اعظم و دخترو پسرش که هم زدیمو ورقصیدیم و ایلیا هم کلی کادو گرفت که دست همگی درد نکنه


موضوع :



یک هفته ای هست که ایلیا
یاد گرفته سینه خیز بره به خاطره همینم دیگه هرجا که دلش میخوادو تاحالا نمیتونسته
بره باسه خودش میره ومیاد از آشپزخونه گرفته تا اتافهای دیگه .![]()
![]()

البته بیشتر میره
آشپزخونه دم اجاق گاز
چون نیست جلوی اجاق گاز مثله آینه میمونه وخودشو اون تو میبینه خوشش میاد خلاصه که دیگه باید
یکی همش دنبال آقا بره ومواظبش باشه یه موقع طوریش نشه.




اینهفته هم که رفتیم خونه مامان هی میرفت طرف جودی
(سگ برادرم ) تا هفته پیش که نمی تونست سینه خیز بره کاری بهش نداش ولی
نمیدونم ایندفه چه گیری داده بود به این بیچاره حالا فکر کنم جودیه پیش خودش میگه آیدین کم بود اینم بهش اضافه شد 



تازه اینکه جلوش اگه کاری کنی زود یاد میگیره
؛ همین دو سه روز پیش حواسم نبود دیدم رفته تو آشپز خونه در زیر فر گازو باز کرده و وسایلشو ریخته بیرون به فرزانه که گفتم گفت دیروز یه لحظه که دوتایی توآشپزخونه بودن در اونجارو بازکرده که چیزی بزاره اونجا حتما فهمیده که اینجا درش باز میشه
؛ منم که دیدم ایجوریاس رفتم یه رورواک باسش خریدم که لااقل یخورده کمتر اینورو اونور بره
یا موقع غذا خوردن تا سفره میندازیم گوله بطرف سفره میادو نمی دونیم چیو برداریم که خرابکاری نکنه باسه همین دیگه موقع غذا خوردن میزاریمش تو رورواک تا حالش جابیاد و یه غذا با خیال راحت بخوریم .




![]()
خلاصه اینکه ایلیا شیطون شده
تازه همه میگن این اولش پس خدا بدادمون بره سه اون موقعی که راه بیوفته . موهاشم بلند شده هی عرق میکنه میترسم ببرمش آرایشگاه گریه زاری کنه
(منم که حساسو دل نازوک ) ولی چاره ای نیست حالا ببینم چی میشه



موضوع :

mycodesplace.com


