بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
ایلیا پسر
ایلیا پسر
Gift of paradis

 

سرتاسر خیال من ؛ نقاش های کاشی هاش 

سبز میشن وناز میکنند 

مستا شبا توکوچه هاش هوای آواز میکنند 

 

سرتا سر خیال من ؛ هزارتا باغ دل گشاست 

هزارتا عشق دم بخت منتظر یه پاگشاست 

توسرسراش یه مثنوی ؛ رازو نیاز معنوی 

پس تو کجایی ابدی ؛ کجای این تیره شبی 

سرتاسرخیال من ؛ نقاشی های کاشی هاش 

سبز میشن وناز میکنند 

مستا شبا تو کوچه هاش هوای آواز میکنند 

شمایل جمال تو ؛ قلبمو روشن میکنه 

نمی دونی که عشق تو ؛ چه کاری با من میکنه ؛ چه کاری با من میکنه 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:19 | جمعه 1 ارديبهشت 1391 توسط بابای ایلیا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




باید اعتراف کنم اززمانی که ایلیا به جمع دونفره ما اضافه شده یه روح تازه یه حس تازه نمی دونم یه چیزتازه  توزندگیمون احساس میکنم اگر خودمو به تنهائی بگم یک شورتازه ونودرزندگیم احساس میکنم بایه دلواپسی ازاینکه یک موقع نتونم وظایف خودمو نسبت به ایلیا درست انجام بدم حالا نه ازلحاظ مادی اونکه تاحالا چیزی براش کم نزاشتم از اینکه از لحاظ روحی وتربیتی درست عمل کنم البته خیلی شیطونه روز سیزده بدر که رفته بودیم خونه مامان بعد ازظهربردمش پارک سرکوچشون باآیدین وسعید واشکان از سرسره خوشش میاد هی میرفت سر میخورد هی ازون میرفت بالا دوباره ... البته دفعه اول که بردمش گذاشتم ازسرسره بره بالا مربوط میشد به دوسه هفته پیش ازاون که بردمش پارک پلیس چون که شلوغتره بهتره لااقل بچه های بیشتری رو میبینه وخوشحالتر میشه وذوق میکنه  

 

 

خلاصه اینکه از پله های سرسره با هر مکافاتی بود چهار دستو پا رفت بالا

 



وقتی رسید اون بالا وارتفاع رودید می خواست از لای میله های اون بیاد تو بغلم اما رد نمی شد تا خلاصه دستشو گرفتم ویواش یواش نشوندمش روی سرسره که تازه چشماش از تعجب وفکر کنم یکم ترس گشاد شده بود باید بودیو میدیدی . نمی یومد پائین حالا پشت سرش چه ترافیکی از بچه های دیگه بودکه می خواستن سربخورن بماند بالاخره باهزارتا قروفر دل وزد به دریا والبته منم  پاشو کشیدم پائین تا سرخورد حالا که ترسش ریخته بود مگه ول میکرد مثل اینکه خیلی خوشش اومده بود حالا بعد از چندین با که رفتیم پارک دیگه وارد وارد شده می دونه چیکار باید بکنه وترسش ریخته وبراش عادی شده حالا لااقل ازاین خوشحالم که از پارک رفتن وسرسره خوردن وبابچه ها بازی کردن ورو چمن ها غلت خوردن لذت میبره مخصوصا وقتی که شعر (پسرخوشگل داریم ما پسرنانازداریم ما ) رو براش میخونم از خودبیخود میشه وشروع میکنه به چرخیدن روی زمین وول نمی کنه .

 

 

 


وقتی میریم پارک با بچه ها هی حرف میزنه البته فقط خودش میدونه چی میگه تازه پسرم خیلی هم خجالتی هست اگه کسی باهاش حرف بزنه ازخجات دستشو میزاره جلوی چشماش یا چشماشو میبنده البته تمام این داستانها برای یکی دودقیقه اوله دیگه که عادی بشه خدا میدونه که چه شیطونی میکنه همین عیدی که میرفتیم خونه فک وفامیل برای عیددیدنی همین داستانو داشتیم هنوز ننشسته پا میشد که بره اینورو اونور حالا یکی میخواست که دنبال اقا راه بیفته ومواظبش باشه که توخونه مردم دست به چیزی نزنه برای همینم هرجا رفتیم زود پامیشودیم تا براش عادی نشده و شلوغکاریهاش شروع نشده  میرفتیم .

شب عیدم که بردمش واکسن بزنم (فرزانه که طبق معمول رفت بیرون ) بد گریه کرد زورشم زیاد شده مگه میزاشت خلاصه که یکی دوروزی تب کردو نمیتونست درست راه بره هی میلنگید ولی خوب حالا دیگه رفت تا موقع مدرسه رفتنش وای چه روزیه اون روز ایلیا با روپوش مدرسه تصور کن ..........   

 




 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:20 | يکشنبه 20 فروردين 1391 توسط بابای ایلیا

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

امروز بعداز چندوقت نشستم تا از داستان ما با این پسر شیطون براتون بنویسم نمی دونماز کدوم کاراش براتون بگم از داخل خونه که دلم براتون بگه از وقتی که ایلیا راه افتاده تمام وسایلیو که شکستنی ودکوری بوده جمع کردیم مبل های اتاق وگذاشتم روی هم چون ازشون میرفت بالا ومیخواد از پشتشون بپر پائین ازاونور با اینکه کلی اسباب بازی داره نمی دونم چرا  حوسلش ازاینا زود  سر میره ومیره سراغ کابینتهای آشپز خونه ظرفو ظوروف میریزه بیرون بااونا میخواد بازی کنه یا اینکه یاد گرفته بود هی میرفت ال سی دی و از دکمه های بغلش خاموش روشن میکر تااینکه منواز روبر د وبرداشتم با چسب ومقوا اونارو پوشوندم حالا گیر داده به ریسیور هی روشن خاموش میکنه.

 

 

 

 


خلاصه اینکه یکدقیقه کافی ازش قافل بشی  یا ببینی رفته تو اتاقهای دیگه ازش  صدائی درنمیاد مطمئن باش داره یه خراب کاریی میکنه بیرونم که میری توبه کارت میکنه اول تو بغلت کاری نداره ولی همینکه میزاریش زمین دوست داره بدوبدو کنه یعنی باید فقط یکی دنبالش بدوئه هرچیم بهش میگی یواش اصلا" نمی فهمــــه البته هنوز از افراد غریبه خجالت میکشه ولی از بچه های کوچیک خوش میاد وهرجا اونارو میبینه میره طرفشون.

از برنامه رنگین کمان مخصوصا" از تیتراژ اولش خیلی خوشش میاد ( از اون آهنگ بارون بارون بارونا هی ) که پنگول میخونه که خیلی حال میکنه منم براش  میخونم بارون بارون بارونا هی گل نازمی تو گل نازمی تو ایلیای چاقمی تو .........اونم میرقصه اگه خوندن قطع کنی صداش در میاد یعنی  تا یروب باید آواز بخونی تا حواسشپرت شده حالا رقصیدنش چه جوریه همش دور خودش میچرخه تا اینکه سرش گیج بره ولی بااین حال دست بردار نیست از آگهی بازرگانی که بیشتر تا تلویزیون شروع به تبلیغ میکنه میره جلو جوم نمی خوره هرچی هم صداش میکنی انگار که نمیشنوه  باید یه سی دی از آگهی بازرگانی ضبط کنم تا هر موقه خاستی سرگرمش کنی وبکارات برسی اونو بزارم از آهنگ تیتراژ آخر برنامه بفرمائید شام هم خوشش میاد  با آهنگ ملودی آرش.



خلاصه اینکه خیلی باید مواظبش باشی که اینورو اونور نخوره تا خدائی نکرده اتفاقی براش نیفته بعد که بزرگ بشه بگه شما سهل انگاری کردین نمی گه که امونمونو بریده .حالا چند وقت پیش که ایلیا خیلی شیطونی میکرد فرزانه بشوخی گفت میخوای یه خواهر براش بیاریم که تنها نباشه که منم به شوخی  گفتم نه بابا بزار همینوکه دهنمونو  .....کرده به یه جائی برسونیم ولی در اصل بهش گفتم تصور اینکه بخام عشق به ایلیارو با بچه دیگه تقسیم کنم واقعا" برام سخته با تمام این شلوغ کاریاش برام مثله نفسه  مخصوصا" که چند روزاز دورباشم.


دیگه اینکه تا چند روزه دیگه یعنی بیستو هفتم باید ببرمش برای واکسن 18 ماهگیش که امیدوارم برای شب عید تب نکنه حالگیری شه .لباسای عیدشم ازبوشهروبندرعباس براش گرفتم تا عید پسرو خوشتیپش کنیم .


 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:48 | جمعه 12 اسفند 1390 توسط بابای ایلیا

اول ازاینکه چند وقت نتونستم بنویسم معذرت 

 

 

 

 


 

جشن تولد  یکسالگی ایلیا رو تو دوروز برگزار کردیم یکبار دوستای خودم بودن (نیما وسارا - بهرام وخانمشو وپسر گلش علی -وعلی توکل ) که دست همشون در نکونه با اومدنشون حسابی حال دادن وروز دوم که یکشبه 27 شهریور بود دیگه فامیلها بودن ( مامان وبابا ومهسا وعلی و  لیلا واشکان وآیدین کوچولو خاله فاطی ونهال وخاله مریمو خاله زهرا ونیایش وسادات خانم و اعظم و دخترو پسرش که هم زدیمو ورقصیدیم و ایلیا هم کلی کادو گرفت که دست همگی درد نکنه 





موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:35 | شنبه 1 بهمن 1390 توسط بابای ایلیا

یک هفته ای هست که ایلیا  یاد گرفته سینه خیز بره به خاطره همینم دیگه هرجا که دلش میخوادو تاحالا نمیتونسته  بره باسه خودش میره ومیاد از آشپزخونه گرفته تا اتافهای دیگه .

 

البته بیشتر میره  آشپزخونه دم اجاق گاز  چون نیست جلوی اجاق گاز مثله آینه میمونه وخودشو اون تو میبینه خوشش میاد خلاصه که دیگه باید  یکی همش دنبال آقا بره ومواظبش باشه یه موقع طوریش نشه.

اینهفته هم که رفتیم خونه مامان هی میرفت طرف جودی  (سگ برادرم ) تا هفته پیش که نمی تونست سینه خیز بره کاری بهش نداش ولی  نمیدونم ایندفه چه گیری داده بود به این بیچاره حالا فکر کنم جودیه پیش خودش میگه آیدین کم بود اینم بهش اضافه شد  

 

تازه اینکه جلوش اگه کاری کنی زود یاد میگیره  ؛ همین دو سه روز پیش حواسم نبود دیدم رفته تو آشپز خونه در زیر فر گازو باز کرده و  وسایلشو ریخته بیرون به فرزانه که گفتم گفت دیروز یه لحظه که دوتایی توآشپزخونه بودن در اونجارو بازکرده که چیزی بزاره اونجا حتما فهمیده که اینجا درش باز میشه ؛ منم که دیدم ایجوریاس رفتم یه رورواک باسش خریدم که لااقل یخورده کمتر اینورو اونور بره  یا موقع غذا خوردن تا سفره میندازیم گوله بطرف سفره میادو نمی دونیم چیو برداریم که خرابکاری نکنه باسه همین دیگه موقع غذا خوردن میزاریمش تو رورواک تا حالش جابیاد و یه غذا با خیال راحت بخوریم .

 

 

 

 

خلاصه اینکه ایلیا شیطون شده  تازه همه میگن این اولش پس خدا بدادمون بره سه اون موقعی که راه بیوفته . موهاشم بلند شده هی عرق میکنه میترسم ببرمش آرایشگاه گریه زاری کنه  (منم که حساسو دل نازوک ) ولی چاره ای نیست حالا ببینم چی میشه

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:08 | پنجشنبه 2 تير 1390 توسط بابای ایلیا
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ








Mycodesplace - the best myspace site

mycodesplace.com
گالری تصاویر

كدهای جاوا وبلاگ




كد بارش قلب